سلام اي مهدي موعود!
مي داني، مي داني به چه مي مانم. به كبوتري زخم خورده كه درد هجران بي تابش كرده، اما آهنگ وصال نمي كند. پس بگذار از غبار تن بكوچم و خود را در زلال اشك بشويم و از تو بگويم.
مهدي جان در اين آرزوييم كه حضورت را با تمام وجود درك كنيم و از وجودت لبريز شويم. ما به انتظارت مي نشينيم تا از انتهاي جاده خلوص بيايي و براي مان هديه اي از گلشن رضوان بياوري كه تنها در تو، يك باغ عاطفه را مي توان ديد و يك آغوش ياس كه ما را به فراخناي آفرينش مي برد.
بيا اي مولاي ما اي سر فصل دفتر عشق، اي آخرين گل از بوستان محمدي، اي مهدي فاطمه بيا، بيا كه جهان در انتظار توست و بغض در گلوي عاشقان آماده شكستن است. انتظار آمدن تو قلب مرده مرا، به تپش وا مي دارد و شوق ديدارت، چشمانم را بر بي نهايت مي دوزد. اگر بيايي چشمانم را سنگ فرش راهت خواهم كرد. من مي دانم كه تو خواهي آمد و در هر قدم، شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت و قاصدكي را آزاد خواهي كرد. صداي تو بغض فضا را مي شكافد و تو با دست هايت، بر قلب شقايق ها رنگ سبز اميد خواهي زد و با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت: «به نام خداي اميد ها»
تو مي آيي، در حالي كه دست هايت پر از گل هاي نرگس است و دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است. تو مي آيي و با آمدنت، خون طراوت و زندگي در رگ هاي صبح جريان پيدا خواهد كرد.
به اميد آن روز ...

صبح صادق